جدایی

تا به کی باید رفت
از کوی به کوی دیگر
نتوانم نتوانم جست
هر زمان،عشقی یاری دیگر
کاش دو کبوتر مهاجر بودیم
همه عمر با یکدیگر می پریدیم
از بهاری ،شهری به بهاری ،شهری دیگر
آه اکنون دیر است
کاش تیر ان شکار چی بی رحم
در قلب من فرو نمی رفت
چون تو مرا در آغوش کشیدی
با آن عشق غم بارت
نسیمی به من دادی که همه زندگیم لرزید
چون تو را در ان لحظه می دیدم در تب خزان بودم
بگذار،بگذار فقط تو ،با بوسه عشقی تو به سوی ابدیت روم
بگذار فراموش کنم درد این جدای  را
رفتم که سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم زکشمکش این جهان

من با تو هرگز

سلام ای بی وفا ،‌ ای بی ترحم
سلام ای خنجر حرفای مردم
سلام ای آشنا با رنگ خونم
سلام ای دشمن زیبای جونم
بازم نامه می دم با سطر قرمز
آخه این بار شده من با تو هرگز
نمی خوام حالتو حتی بدونم
تعجب می کنی آره همونم
همونی که زمونی قلبشو باخت
همون که از تو یک بت ،‌ یک خدا ساخت
همونی که برات هر لحظه می مرد
که ذکر نامتو بی جون نمی برد
همونم که می گفتم نازنینم
بمیرم اما اشکاتو نبینم
همون که دست تو ،‌ مهر لباش بود
اگه زانو نمی زد غم باهاش بود
حالا آروم نشستم روی زانوم
ولی دیگه گذشت اون حرفا ،‌ خانوم
تعجب می کنی آره عجیبه
می خوام دور شم ازت خیلی غریبه
خیال کردی همیشه زیر پاتم ؟
با این نامردیت بازم باهاتم ؟
برات کافی نبود حتی جوونیم
تموم شد آره گم شد مهربونیم
دیگه هر چی کشیدم بسه دختر
نمی بینیم همو این خوبه ،‌ بهتره
دیگه بسه برام هر چی کشیدم
فریبی بود که من از تو ندیدم
دروغی هست نگفته مونده باشه ؟
کسی هست تو خیال تو نباشه ؟
عجب حتی دریغ از یک محبت
دریغ از یک سر سوزن صداقت
دریغ از یک نگاه عاشقونه
دریغ از یک سلام بی بهونه
نه نفرینت چرا ، این رسم ما نیست
اگر چه این چیزا درد شما نیست
گل بیتا چرا اخمات توهم شد؟
چیه توهین به ذات محترم شد ؟
دیگه کوتاه کنم با یک خداحافظ
که عشق ما رسید به سد هرگز

دوستت دارم

نفسم میگیرد در هوایی که نفس های

  تو نیست

بهترینم ، می دانم قلبم کوچکتر از آنی است

که ظرفیت خوبی های تو را داشته باشد

 اما در سکوت پراز فریاد خود می گریم

 و می گویم

با همین قلب کوچک

به وسعت تمام خوبی ها و سادگی هایت دوستت دارم

ثانیه ها

راستی ثانيه ها نامردند
گفته بودند که بر مي گردند
برنگشتند  پس از رفتنشان
بي جهت عقربه ها مي گردند
آه از اين ثانيه هاي بي رحم
چه بلايي به سرم آوردند
نه به چشمم افقي بخشيدند
 نه ز بغضم گرهي وا کردند
از چه رو سبز بنامم به دروغ
لحظه هايي که يکايک زردند
لحظه ها ،همهمه ای موهوم اند
لحظه ها، فاصله هايي سردند
بگذاريد ز پيشم بروند
لحظه هايي که همه پر دردند

تو یک گناه بزرگی که دوستت دارم!

این فصلِ تازه می شود بیمار آغوشت

وقتی شکوفه می دهد "لبخند معنادار"

با چشم هایم قفل کردی چشم هایت را

یک گمشده پیدا شده توی دلت انگار!


در چشم هایت یک توقف بین تاریخم

حالا که باران شیشه ها را قلقلک داده

روی نفس هایم چه سنگین است لبخندت

این ماجراها کِی برایم می شود ساده؟!


موضوع تکراری.. همین که "دوستم داری"

یک باره قلبم می رود از باور جسمم

تکرارهایت تازگی دارد برایم عشق !

دیگر نمی دانم چه بوده پیش از این اسمم؟!


با بازوانت شانه هایم خواب و بیدارند

مثل پرنده می شود پرواز را رقصید

مفهوم گیج خنده هایم می شوی هر بار

پس لرزه هایت توی بند آخرم لرزید!


روی دلت سنگینی حال مرا حس کن

وقتی که موهایم به آغوش تو می میرند

من زودتر در قصه ها بودم تو باور کن!

این جاده ها مرگ مرا برعهده می گیرند!