جدایی
از کوی به کوی دیگر
نتوانم نتوانم جست
هر زمان،عشقی یاری دیگر
کاش دو کبوتر مهاجر بودیم
همه عمر با یکدیگر می پریدیم
از بهاری ،شهری به بهاری ،شهری دیگر
آه اکنون دیر است
کاش تیر ان شکار چی بی رحم
در قلب من فرو نمی رفت
چون تو مرا در آغوش کشیدی
با آن عشق غم بارت
نسیمی به من دادی که همه زندگیم لرزید
چون تو را در ان لحظه می دیدم در تب خزان بودم
بگذار،بگذار فقط تو ،با بوسه عشقی تو به سوی ابدیت روم
بگذار فراموش کنم درد این جدای را
رفتم که سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم زکشمکش این جهان
این من و تو حاصل تفریق ماست