تبليغاتX
0

به امید باران

قطره باران

سه شنبه دوازدهم آبان 1388

دلتنگ تر از تنگ بلورم

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
يک عمر پريشاني دل بسته به مويي است
تنها سر مويي ز سر موي تو دورم
اي عشق به شوق تو گذر مي کنم از خويش
تو قاف قرار من و من عين عبورم
بگذار به بالاي بلند تو ببالم
کز تيره ي نيلوفرم و تشنه ي نورم

8:59 | امین |

شنبه دوم آبان 1388

من به تو خندیدم

من به تو خندیدم

چون که می دانستم


تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدی

پدرم از پی ِ تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را . . .

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه ی خانه ما سیب نداشت


15:20 | امین |

شنبه دوم آبان 1388


دلم برای کسی تنگ است                                                                    
که چشمهای قشنگش را                                                   
به عمق آبی دریا می دوخت                                   
و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند                                         
دلم برای کسی تنگ است                         
كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد
و پري دلم را با وجود خود خالي
دلم برای کسی تنگ است                         
کسی که بی من ماند                                                 
کسی که با من نیست
دلم برای کسی تنگ است                         
که بیاید
و به هر رفتنی پایان دهد
دلم برای کسی تنگ است
که آمد
رفت
...... و پایان داد
کسی ....
کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود

               ....كسي كه دوستش دارم ....

    عاشقانــــــه هميشـــــــه تا ابد تاخود خداونـــــد!

                ...دلم براي تو تنگ است ...

 

 


0:52 | امير |

جمعه بیست و چهارم مهر 1388


You’re the thought that starts each morning,
The conclusion to each day.
You are in all that I do,
And everything I say.

You’re the smile on my face,
The twinkle in my eye.
The warmth inside my heart,
The fullness in my life.

You’re the hand that’s laced in mine,
And the coat upon my back.
My friend, my love,
My shoulder to lean on.

You’re my silly, mature, caring,
Thoughtful, bright, and honest guy.
The one who holds me tightly,
When I need to cry.

You’re the dimple in my cheek,
The ever-constant tingle in my soul.
The voice that makes me weak,
The happiness of my life.

You are all I’ve wanted,
You are all I need.
You are all I’ve dreamed of,
You are all of this to me


22:23 | امير |

جمعه بیست و چهارم مهر 1388


دلم را سخت کردم،دلم را سخت کردم به سان سنگ خارا

دلم را سخت کردم به سان کوه آهن

دلم را سنگ کردم،دلم را تکه ای پولاد کردم

دلم را حفره ای کردم تهی

و من پر کردم آن حفره،ز سرب آتشین سخت

دلم را من کویری بی علف کردم

دلم را رود بی آب و چمنزار تهی کردم

دل من بی صدا در بند می شد

دلم در قعر زندان خموشی ناله می کرد

و من چشمان او را

به تیغ عقل بیرون می کشیدم

دل من ضجه می زد

و من جلاد دل های شکسته

چنانش می زدم کز اشک او رودی روان شد

دلم را ذره ذره آب کردم،دلم را ز عشق یاران پاک کردم

دلم را در اتاق تنگ منطق

چنان بربستمش کز یاد من رفت،کز یاد من رفت

دلم را سخت کردم،دلم را تنگ،دلم را حفره آتش،دلم را من بیابان

دلم را چون اسیری بی نوا در بند کردم...

دلم را تنگ کردم تا نیابی کوره راهی بر درونش

دلم را سنگ کردم تا نبینی جای بازی در میانش

دلم را خالی از مهرو عطوفت کرده بودم

تا مبادا قلب خود را بر دلم راهی نمایی

مبادا بر دلم جایی بیابی!

تمام زجر را بر دل خریدم

دریغا!قلب تو با تیغ پولادین و سختش

ببرد آن سد و دیوار و به سختی

درون این دل بی روح لغزید!

 


22:20 | امير |

جمعه بیست و چهارم مهر 1388

گفتی غزل بگو

گفتي: غزل بگو! چه بگويم؟ مجال کو؟
شيرين من، براي غزل شور و حال کو؟

پر مي زند دلم به هواي غزل، ولي
گيرم هواي پر زدنم هست، بال کو؟

گيرم به فال نيک بگيرم بهار را
چشم و دلي براي تماشا و فال کو؟

تقويم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهاي سبِِِِزِِ سرآغاز سال کو؟

رفتيم و پرسش دل ما بي جواب ماند
حال سؤال و حوصله قيل و قال کو؟

12:20 | امین |

جمعه بیست و چهارم مهر 1388

اگر می دانستی

اگر مي دانستي كه چقدر دوستت دارم
سكوت را فراموش مي كردي
و تمامي ذرات وجودت
عشق را فرياد مي كردند
اگر مي دانستي كه چقدر دوستت دارم
چشمهايم را مي شستي
و اشكهايم را با دستان عاشقت
به باد مي دادي
اگر مي دانستي كه چقدر دوستت دارم
نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي
تا من در سكوت نگاهت
با عشق زميني تو به عرش بروم



12:15 | امین |

جمعه بیست و چهارم مهر 1388

چنانکه شب خسته خواب را

مي خواهمت ...چنانكه شب خسته خواب را

مي جويمت ...چنان كه لب تشنه آب را

محو توام ...چنانكه ستاره به چشم صبح

يا شبنم سپيده دمان آفتاب را ...

بي تابم ...آنچنانكه درختان براي باد !!

يا كودكان خفته به گهواره تاب را ...

بايسته اي چنانكه تپيدن براي دل ...

ياآنچنانكه بال پريدن عقاب را ...

حتي اگر نباشي مي آفرينمت !!

چونانكه التهاب بيابان سراب را !!

اي خواهشي كه خواستني تر ز پاسخي

با چون تو پرسشي چه نيازي جواب را !


12:5 | امین |

پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388


عشق يعني قطره قطره آب شدن... در وفــور اشـک يـار گـــريان شـــدن

عشق يعني بر دلي چيره شدن... دست از جان شستن و مـجنون شـــدن

عشق يعني در حضور باران طوفان شدن... در کنار قاصدک رقصيدن و پرپر شدن

عشق يعني در عمق قلب يار ساکن شدن... بر دامان وي افتادن و بي جان شدن

عشق يعني در پي باد رفتن و راهي شدن... از فراز کوه ها بگذشتن و پيدا شدن


15:28 | امین |

سه شنبه بیست و یکم مهر 1388

من به اندازه نادیدن تو بیمارم

من به اندازه ناديدن تو بيمارم
و به شوق نگهت شب همه شب بيدارم
ثانيه.روز.زمان.ساعت و من دلتنگم
ديگر از هرچه دروغ است و کلک بيزارم
خسته از هرچه که بي تو به سرانجام رسيد
خسته از شعر و ز هر صحبت طوطي وارم
گرمي و حرم حضورت بدنم را سوزاند
نکند خوابم و يارب نکند تب دارم؟
گرم صحبت شدم و هيچ نمي دانستم
ساعتي هست که همصحبت اين ديوارم


15:34 | امین |

*