تبليغاتX
0

به امید باران

قطره باران

دوشنبه نهم آذر 1388

دستی به دل ما زد

نازنين آمد و دستــي به دل ما زد و رفت
پرده ي خلوت اين غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهايي ما را به خيالــــي خوش کرد
خواب خورشيد به چشم شب يلدا زد و رفت
درد بي عشقي مــــا ديد و دريغش آمد
آتش شوق درين جان شکيبا زد و رفت
خرمن سوخته ي ما به چه کارش مي خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گريه ي توفانــــي ام انديشه نکرد
چه دلي داشت خدايا که به دريا زد و رفت
بود ايــــــا که ز ديوانه ي خود ياد کند
آن که زنجير به پاي دل شيدا زد و رفت
سايه آن چشم سيه با تو چه مي گفت که دوش
عقل فرياد برآورد و به صحرا زد و رفت

10:43 | امین |

پنجشنبه پنجم آذر 1388

حُرمت نگه دار

حُرمت نگه دار گلم ، دلم !

اين اشک خون بهای عمر ِ رفته ی من است

پس گريه کن مرا

اين سرگذشت مردي ست

که هيچکس نبود

و هميشه گريه مي کرد . . .

بی مجال به بغض های خود

تا کی مرا گريه کند

تا کی ؟!

و می رفتم

داد ِ خود را به بی دادگاه خود آورده ام

همين

نه به کفر من نترس !

نترس کافر نميشوی هرگز

زيرا به نمي دانم های خود ايمان دارم . . .

پس ادامه مي دهم سرگذشت مردی را که هيچکس نبود

و سند زده ام همه را به چشمانت

مهر و موم شده

تا شمارش معکوس آغاز شده باشد بر اين مقصود بی مقصد . . .

آری گلم ورق بزن مرا

به آفتاب فردا بينديش

که برای تو طلوع مي کند

من آخرين دَکه ی اين بازار ِ ورشکسته ام



9:39 | امین |

پنجشنبه پنجم آذر 1388

سرزمین عاطفه ها

در سرزمين عاطفه هايم چون گل روئيدي
و من باغباني آموختم
اما کدام گل احساس باغبان را مي فهمد
آيا هيچ گلي هست که باغبان را به اندازه ي يک قطره شبنم يا يک گلبرگ بشناسد و
دوست بدارد ؟

9:21 | امین |

سه شنبه سوم آذر 1388

اگر می دانستی

اگر مي دانستي كه چقدر دوستت دارم
هرگز دلم را نمي شكستي
گر چه خانه اهريمن
شايسته ويرانيست
اگر مي دانستي كه چقدر دوستت دارم
حتي لحظهاي مرا نمي آزردي
كه اين غريبه تنها جز نگاهت پنجره اي
و جز عشقت بهانه اي براي زيستن ندارد
اگر مي دانستي كه چقدر دوستت دارم
دوستم مي داشتي
و مرا از اين تنهايي رها مي كردي
اي كاش تمام اينها را مي دانستي


8:37 | امین |

پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388

عشق را بي سبب عنوان مکن

عشق را بي سبب عنوان مکن
        خواهش از بهر ستم خواهي انسان مکن

عشق در سينه نگهدار و هيچ فاش مگو
      چون که تاريک است اين راه و از آن ياد مکن

عشق آيينه قلب است در آن زنگي نيست
         ليک اين جمله نگهدار و عنوان مکن

در درون مايه عشقت ز جفا دوري کن
       آشکارا زين سخن هيچ کجا ياد مکن

اگر از بهر کسي در عشق مردي.

مردي ورنه از جورو جفای عشق فرياد مکن


9:6 | امین |

پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388

چه سرد و سخت است این زمین

چه سرد و سخت است اين زمين
بي هدف در اين چهار راه خاکي گام بر مي دارم به کدام سو مي روم ؟
نمي دانم...
در انتهاي جاده سوم هجوم نور قلبم را مي فشاردو گرماي آن نگرانم مي کند
اين گرمي سردش مرا تا مرز جنون مي کشاند
چه سرد و سخت است اين زمين حتي گرمايش نيز سوزش سرما را به همراه دارد
شک دارم آيا گرمايش حقيقت دارد؟؟


9:0 | امین |

سه شنبه نوزدهم آبان 1388

امشب دوباره از خيال من

امشب دوباره از خيال من غوغاست در دلت؟
آشوب عشق اين قد رعناست بر دلت؟
 
خواب تو هم پريده و چون مردمان چشم
تا فتنه خيال من آراست بر دلت؟
 
روشن نموده ام لب خويش از براي تو
اي نازنين من چه هويداست در دلت؟
 
من ناي خويش را ز وجود تو يافتم
لب بر لبم بنه كه نواهاست در دلم
 
آن سينه شرح كن! كه خدا صدر مي دهد
كان مهر سينه ات كه بجوشيد در دلم
 
لطفي ز مهر ،ذائقه ي ما تو اي هما

شيريني اش ببخش و نما مسكن اين دلم

9:46 | امین |

سه شنبه نوزدهم آبان 1388

برخيــز وبيـا هــم آوازم بـاش

برخيــز وبيـا هــم آوازم بـاش
                                    از راه وفــا همواره دمسازم بــاش
بازآ که شکسته باز، بـال و پـر من
                                    آري تو بيـا ، تو بال پـروازم بـاش


از بند جهان شاد و رهـاخواهم رفت
                                    دل کنده از اين کهنه سراخواهم رفت
اين دار فنا نکرده بر هر کس هـرگز
                                    يک لحظه وفا، وفا، وفا خواهم کـرد


قـلبي ز زمــانه ، خسته دارم آري
                                   از هـر دو جهان گسسته دارم ، آري
مجنون شده و نشسته ام برخـاک سيه
                                   پــژمـرده دلـي شکسته دارم آري


9:39 | امین |

سه شنبه دوازدهم آبان 1388

دلتنگ تر از تنگ بلورم

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
يک عمر پريشاني دل بسته به مويي است
تنها سر مويي ز سر موي تو دورم
اي عشق به شوق تو گذر مي کنم از خويش
تو قاف قرار من و من عين عبورم
بگذار به بالاي بلند تو ببالم
کز تيره ي نيلوفرم و تشنه ي نورم

8:59 | امین |

شنبه دوم آبان 1388

من به تو خندیدم

من به تو خندیدم

چون که می دانستم


تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدی

پدرم از پی ِ تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را . . .

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه ی خانه ما سیب نداشت


15:20 | امین |

*